تبليغاتX
کاش دروغ رنگ داشت
کاش قلبها در چهره ها میبود
در دنیا فقط التماس خدا را بکن اگر بر آورده شود حاجت است،

و اگر نه حکمت است

.

ولی اگر به خلق خدا التماس کنی؛

اگر بر آورده شود منت است،

واگر نه ذلت است

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 20:21  توسط یاسر بامری | 

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 20:19  توسط یاسر بامری | 

اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 20:19  توسط یاسر بامری | 

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 20:18  توسط یاسر بامری | 

کسی که عشق را نفهمد اگر هم به میزانی قدرت علمی‌اش قوی بشود، که زندانبان طبیعت گردد و حتی طبیعت را اسیر خودش کند باز به اندازه یک حیوان اسیر خودش خواهد بود…”

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 20:17  توسط یاسر بامری | 

اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم... اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم... اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم... اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم. وقتی كه بچه بودم هر شب دعا میكردم كه خدا یك دوچرخه به من بدهد.. بعد فهمیدم كه اینطوری فایده ندارد. پس یك دوچرخه دزدیدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخش

هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 20:16  توسط یاسر بامری | 

هيچ جز حسرت نباشد كار من
بخت بد بيگانه اي شد يار من
بي گنه زنجير بر پايم زدند
واي از اين زندان محنت بار من
واي از اين چشمي كه مي كاود نهان
روز و شب در چشم من راز مرا
گوش بر در مينهد تا بشنود
شايد آن گمگشته آواز مرا
گاه مي پرسد كه اندوهت ز چيست
فكرت آخر از چه رو آشفته است
بي سبب پنهان مكن اين راز را
درد گنگي در نگاهت خفته است
گاه مي نالد به نزد ديگران
كو دگر آن دختر ديروز نيست
آه آن خندان لب شاداب من
اين زن افسرده مرموز نيست
گاه ميكوشد كه با جادوي عشق
ره به قلبم برده افسونم كند
گاه مي خواهد كه با فرياد خشم
زين حصار راز بيرونم كند
گاه ميگويد كه : كو ‚ آخر چه شد
آن نگاه مست و افسونكار تو ؟
ديگر آن لبخند شادي بخش و گرم
نيست پيدا بر لب تبدار تو
من پريشان ديده مي دوزم بر او
بي صدا نالم كه : اينست آنچه هست
خود نميدانم كه اندوهم ز چيست
زير لب گويم : چه خوش رفتم ز دست
همزباني نيست تا برگويمش
راز اين اندوه وحشتبار خويش
بيگمان هرگز كسي چون من نكرد
خويشتن را مايه آزار خويش
از منست اين غم كه بر جان منست
ديگر اين خود كرده را تدبير نيست
پاي در زنجير مي نالم كه هيچ
الفتم با حلقه زنجير نيست
آه اينست آنچه مي جستي به شوق
راز من راز ني ديوانه خو
راز موجودي كه در فكرش نبود
ذره اي سوداي نام و آبرو
راز موجودي كه ديگر هيچ نيست
جز وجودي نفرت آور بهر تو
آه نيست آنچه رنجم ميدهد
ورنه كي ترسم ز خشم و قهر تو

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 20:14  توسط یاسر بامری | 
مرگ من روزی فرا خواهد رسيد
در بهاري روشن از امواج نور

در زمستاني غبار آلود و دور
 
يا خزاني خالي از فرياد و شور
  
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد

روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچو روزان دگر

سايه اي ز امروز ها ‚ ديروزها
ديدگانم همچو دالانهاي تار

گونه هايم همچو مرمرهاي سرد

ناگهان خوابي مرا خواهد ربود
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 20:12  توسط یاسر بامری | 

رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود

رفتم ، که داغ بوسه پر حسرت ترا
با اشک های دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم

رفتم مگو ،  مگو ، که چرا رفت ، ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده ی خموشی و ظلمت ، چو نور صبح
بیرون فتاده بود یکباره راز ما

رفتم ، که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم زکشمکش و جنگ زندگی

من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله ی آتش زمن مگیر
می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت به تلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 20:11  توسط یاسر بامری | 

خواستم برای ازدست دادنت اشک بریزم ولی افسوس که تمام اشک هایم را برای بدست اوردنت ریخته بودم ،مرا در درگاه عاشقان به جرم عاشقی محکوم به مرگ کردندو در این پیکار چشمان

تو را مامورین گارد ظلم کردند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 23:32  توسط یاسر بامری | 
+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 0:32  توسط یاسر بامری | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:14  توسط یاسر بامری | 

پشت دیوارتردید زمان،سکوت را زمزمه میکنم،تا شاید روزی برگردی و جسم بی جان مرا،از لابه لای چرخ ثانیه ها بیرون بکشی و من به امید امدنت لحظه ها را میشمارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:59  توسط یاسر بامری | 

هنگامی که منو وعشقم را حاشا کردی

وقتی پی بردم ،قربانی عشق دیگری شده ام

ارام شکستم

ان وقت بود که به حال خودم گریستم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:59  توسط یاسر بامری | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:57  توسط یاسر بامری | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:54  توسط یاسر بامری | 

ان روز که می خواستم برای اخرین بار

و برای همیشه از تو خداحافظی کنم

اشک در چشمانم جمع شده بود

ولی جرات نمیکردم پلک هایم را بر هم بزنم

چون همه میدیدند و باور نمیکردند

کاش تو باور کنی......برای من همین کافیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:53  توسط یاسر بامری | 

وقتی که رفتی اشکم یخ بست،رنگ از صورت رنگها پرید،

وقتی که رفتی تمام بغض هایم بی همراه شدند، و تپش هایم با بار همسفر،

وقتی که رفتی آیینه ها غبار گرفتندو پنجره زندانی دیوارها شدند،

وقتی که رفتی رویاهایم جان دادند و خاطره هایم محو شدند

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:51  توسط یاسر بامری | 
{{به تو که همین نزدیکیهایی نزدیکتر از همه جا}}

کاش می شد از نگاه آدم ها صافی دلهایشان را دید و از برق نگاهها عیار خلوص دل هایشان را دانست ولی افسوس که در پشت همه این نقابهای معصوم شبی سیاه خفته!!

ای نازنین می خواهم به تو بگویم تویی که معنای عشق رامیفهمی و باران اشک هایم را میبینی در خلوتگه دلم جای تو خالی تر از همیشه است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:50  توسط یاسر بامری | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
در دنیا فقط التماس خدا را بکن،اگر بر اورده شود حاجت است و اگر نشود حکمت است
ولی اگر التماس خلق خدا را بکنی اگر بر اورده شود منت است و اگر نشود ذلت

پیوندهای روزانه

آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
فروردین 1391
خرداد 1388
اردیبهشت 1386
آبان 1385
مرداد 1385
تیر 1385
پیوندها
صید لولو
برای تو وبه یاد تو
دختر اسمانی
به نام او که تو را برای من افرید
پر پرواز
شبهای بارانی
بهار با قلم عشق مینویسد
نیک
قاصدک عشق
دل ساده من
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 
ستاذه

بزرگترين سايت جاوا اسکريپت ايران

بزرگترين سايت جاوا اسکريپت ايران

منبع كدهاي جاوااسكريپت

آمار بازديدکنندگان
کاربران آنلاين

 

بزرگترين سايت جاوا اسکريپت ايران